بسمعی  تعالی

دوستان سلام.

اکنون ماه محرم است و شور و حال حسینی هر سال طراوت و تازگی خودش را بعد از 1375 سال در زندگی بشر جلوه گر می کنه. محرم ماه عزاداری حسین، ماه ابراز عشق شیعه به سالار عشق، با بی پیرایه ترین احساسات پاک تجلی می کنه.این عشق  انچنان وسعت پیدا کرده که ریشه های عشق و محبتش رو تا غرب, اروپا و امریکا هم  کشانده . ممکنه این روزها بشنوید که رسانه های گروهی غرب که تحت کنترل دشمنان انسانیت و دین است به بهانه دفاع از آزادی بیان به پیامر عزیزمان، که آزادی از همه بندهای اسارت ظاهری و درونی را برای بشریت به ارمغان آورده، توهین کرده بودند. اما جای شما خالی که ببینید بعدازظهر عاشورا در خیابانهای کپنهاگ چطور جمعیت چند هزار نفری از دل و جان صدای حسین حسین را فریاد می کردند. فریاد های حسین حسین،لا الله الا الله، محمد رسول لله زمین رو می لرزوند..و این عشق،عشق حسینی هست که در دل جوان های  ایرانی ، عراقی، لبنانی و افغانی و..جلوه روشنی و امید و در تاریکی معنویت غرب روشن نموده است.در یکی از عکس های زیر تابلوی خط نقاشی با عنوان: یا حسین ای جمال تو بهشت شهدا" جلوه زیبائی داشت.

واین هم عکسهایی از تظاهرات روز عاشورا دریکی از خیابانهای پایتخت دانمارک از ایستگاه راه آهن Nørreport به سمت پل  Nørrebro و سپس مسجد امام علی. انجام گرفت.

Image hosting by TinyPic

 

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

۱۳۸٤/۱۱/٢٩ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط Yasaman Mohammadi نظرات ()
تگ ها:

به مسجد شجره رسیدم دو به دو از ماشین پیاده شدیم به سمت مسجد حرکت کردیم اول 2 رکعت نماز تحیت خوندیم و بعد برای گفتن لبیک دور روحانی کاروان مون جمع شدیم...چه لذتی داشت پاسخ گفتن به دعوت پروردگار، که اومدم ...و با نیت عمره تمتع محرم شدیم.

بعد انکه از مسجد شجره بیرون اومدیم و به داخل اتوبوسها رفتیم ، ساعتهای 3 نصف شب بود به طرف مکه براه افتادیم و دائما ذکر و لبیک رو می خوندیم...قبل از طلوع افتاد وارد مکه و شدیم بعد دو ، سه ساعتی استراحت، برای انجام اعمال عمره تمطع به مسجد الحرام به راه افتادیم و دقیقا ظهر موقع نماز رسیدم، از مدینه تمام ساعتها رو  انتظار می کشیدیم فقط به امید رویت کعبه و وصال معشوق..و این انتظار شرین بی تاب ترمون میکرد..از صفها و قسمت های داخل مسجد گذشتیم تا به صحنش رسیدیم..باورم نمیشد ایا من واقعا روبه روی خانه خدا ایستادم جایی که حتی تو خواب هم تصورش رو نمیکردم ،.چشام خیره شده و بود و هیچ چیز دیگه ای رو حس نمی کردم..اشکام سرازیر شده بود می ترسیدم پلک بزنم که شاید از این خواب رویایی بلند شم..ولی نه چشام رو بستم ،گفتم من که لایق دیدن خونه خدا نیستم شاید اشک ها بتونن چشمام و پاک کنن..ولی ناباورانه مات و مبهوت نظاره گر  کعبه بودیم تا اینکه همه سر و به خاک گذاشتیم و سجده شکر کردیم، طولی نکشید که  به میون سیلی از جمعیت چون امواج بی کران دریا در حال طواف بودند، پیوستیم.چقدر باشکوه بود..با اینکه ظهر بود و افتاب هم دست مهربانیش و بر سر ما میکشید و ما رو بیشر تشنه  عشق و محو خدا می کرد...قدم به قدم شونه به شونه انسانهای موحدی با رنگ و نژاد مختلف اما یک رنگ به رنگ خدا دور کعبه چون ذره هایی در مدار توحید می چرخیدیم. ان لحظات دیگر من و مایی نبود، قطره ها همه به دریا پیوسته بودند.از حجر الاسود شروع کردیم با سه تکبررسا، بین مقام ابراهیم و کعبه دعاهای شوطها را زمزمه می کردیم..جلو تر  رفتیم... دلم می خواست در کنار جایی بایستم که هفتاد پیامبر ارامیده بودند و هجر حضرت اسماعیلی  که اماده ی دادن سر به فر مان خدا بوده ولی ازدحام جمعیت همچین اجازه ای رو نمی داد. دست رو مثل زنجیر شونه به شونه هم گذاشته بودیم..تا به جایی رسیدم که صدای یا علی یا علی شیعیانی که دور مستجار(قسمت ورودی مادر علی(ع)به کعبه) بودند بلند می شد. زلال اشکهای شوق وعشق به ولایت علی از چشمه های جوشان دلها جاری می شد..گویی این قسمت کعبه همون قسمتی که ترکهاشو با سیمان پوشونده بودند ولی هنوز جاش معلوم بود قدرت جاذبه خاصی داشت که شیعه به طرفش کشیده می شد... دعای شوط تقریبا این اطراف تموم می شد که بعدش تا رسیدن به حجرالاسودی که از داوری محمد امین(ص)هنوز هم به خودش می بالید، دعای فرج خوانده میشد..از دور خارج شدیم به طرف مقام ابراهیم، که جای پای مبارکش درقاب طلایی قرار گرفته می بوسیدم. رد پاهائی که نشانه روشنی بود برای همه رهروان راه توحید ناب و دین حنیف و معیاری برای سنجش خودمان در نزدیکی و دوری از توحید. براستی چه اسرار و نشانه هایی در این سرزمین راز آلود قرار دارد. در پشت مقام  نماز طواف رو اقامه کردیم...چقدر زیبا بود..حالا برای سیراب کردن اسماعیل  به دنبال هاجر از صفا به مروا و از مروه به صفا هفت بار نه برای سیراب کردن اسماعیل بلکه برای سیراب کردن روح تشنه خودمون این مسیر رو می رفتیم..بعد از سعی صفا و مروه کمی از اب زمزم رو خوردیم و بعد هم تقصیر (کوتاه کردن اندکی از مو به نشانه دوری از تعلغات )کردیم..

و هنوز هم در حیرت در بزرگی مکه و نگینش بودیم که، دومیین لبیک رو هم گفتیم...دوباره همون جاذبه خونه خدا این دفعه ما رو به سرزمین عرفه کشوند..همون صحرای بی اب و علفی که مملو از عرفان است  و وقار و نورانیت خاصی در فضایش منتشر است.جایی که عاشقا معشوقشون رو اونجا پیدا می کردند. طبق روایات امام زمان همان گمشده همه ما قطعا انجا هستند.و دعای روح نواز عرفه حسین را زمزمه میکنند ..شاید به سنگین نگاه یه دوست که سالهاست از فراقش در غم و اندوه بودیم..

به مشعر رفتیم یا همون صحرای محشر همه کفن پوش.نمایی از قیامت بود به دور از همه رنگ و رخ های دنیوی هرگس تو حال و هوای خودش مشغول دعا و نماز بود...

وبعد حضور در منی صحرای بزرگ و محل آزمایش ابراهیم و اسماعیل در بندگی خدا. هفت سنگ برای دورکردن شیطان و مقابله با وسوسه هایش.  بعد نوبت قربانی بود..عید شما مبارک حاج خانوم حاج اقا..جملاتی بود که اغلب شنیده میشد و با روبوسی ها و تبریکات دوستان..

بعد از استراحت نیم روزه ای به مسجدالحرام برای تکمیل حج تمتع در بخش پایانی اعمال رفتیم..تقریبا ماندگی از چهره همه اشکار بود ولی مشقت و در عین حال زیبای این چند روز جلوه ی خاصی به روح و روان مومنین داده بود..و بعد از تقصیر نهایی و استراحت دو سه روزه که تازه مزه حج رو چشیده بودیم، وقت وداع رسیده بود اشکها روان بود مثل اولین باری که دیدن  کعبه چشامون جذب خودش کرده بود.ولی با ارزوی اینکه معشوق ما رو دوباره در مسیر عشق به منزلش دعوت کنه و بار دیگه لبیک رو بگیم وداع کردیم..(البیک اللهم البیک،لبیک لا شریک لک لبیک(.

 

, . راستی این هم قسمتی از سروده های مداح  دلسوخته ای که در مدینه  روبه روی قبرستان بقیع خطاب به غریب بودنش در نيمه  شب خونده بود.

اخر یه روز شیعه برات حرم می سازه**حرم برای تو شه کرم می سازه

اخر برای مرقدت ظریح می سازیم**مثل ظریح شش گوشه بهش می نازیم

پنجره فولاد میسازیم حاجت بگیریم**دخیل میبندیم بدونی بر تو اسیریم

اخر برات یه گنبد طلا می سازیم**شبیه گنبد امام رضا می سازیم

صقا خونه به پا کنیم با شور احساس**سر قبر ام البنبن مادر عباس

 

Image hosting by TinyPic

قبر چهار امام معصوم در مدینهImage hosting by TinyPic

رمی جمره

Image hosting by TinyPic

قبرستان ابو طالبImage hosting by TinyPic

چادر های منی

Image hosting by TinyPic

مقام ابراهیم

 Image hosting by TinyPic

این هم عکس کوچیکترین حاجی کاروانمون(حاج داداش کچلو خودم ;D(

 Image hosting by TinyPic

 حاج محمود و حاج خانوم زهرا ۶ساله کاروان با لباس احرام

 Image hosting by TinyPic

 این هم دوتا حاجی کوچلوها به همراه هنرمند طنز تلوزیون و سینما اقا مجید صالحی در فرودگاه جده

Image hosting by TinyPic

چادرهای عرفه

۱۳۸٤/۱۱/٢٢ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط Yasaman Mohammadi نظرات ()
تگ ها:

دوستان و یاران بزرگوار سلام

بعد از سفری یک ماهه به سرزمین وحی که قسمت شد به دعوت پروردگار متعال لبیک بگیم و اندکی هم تاخیر از قبلش پوزش میخوام  ، ممنون از نظرات و لطف دوستان در مطلب لحظه سبز عروج .

در حقیقت سفری که پیش اومد سفری عجیب و نا گهانی بود که تا قبل از ورود به سرزمین عربستان فکر میکردم یه رویاست ،که بتونیم خانوادگی به همچین دیار مشرف بشیم.. اون هم  درست شدن کارها در طی 2 هفته، در واقع در آخرین لحظات آنهم در فرودگاه کپنهاگ خبر تکمیل ویزا را دادند و به عنوان آخرین نفرات سوار شدیم و یا در فرودگاه مهرآباد باز جلوی ما را گرفتند و آخرین نفرات گروه بودیم که بعد کلی معطلی در آخرین دقایق سوار ه.واپیما به مقصد مدینه شدیم. دائم در بیم و امیدبودیم. با ورود به شهر مدینه وقتی ناخود اگاه احساس غربت عجیبی سر تا سر وجودم را تسخیر کرده بود. در هوای غمبار و مظلومانه مدینه تو هم انگار به تاریخ اهل بیت پیوند می خوردی و دوست داشتی ساعتها بین الحرمین با خودت خلوت کنی و چشم از بقیع خاموش برنداری.چشمام یک لحظه به حال خودش نبود ایا واقعا در جایی گریه میکنه که روزی مادرمون در اینجا گریه غریبانه و افشاگرانه در شهر پیامبر  کرده... به سرزمینی وارد شده بودیم که اسمش مدینه النبی بود ،مدینه ای که بوی پیامبر می داد ..بوی گریه های فاطمه بوی غم های نهفته درون سینه علی دیدن چهار مروارید درخشان از صدف خاندان اهل بیت که در بقیع بی شمع و چراغ دل را می گداخت. ازخاموشی آن مکان پر از خاطرات تاریخ پرافتخار شیعه, در حالی که نامحرمان بی معرفت وهابی و کینه توز که به شیعه کوچیکترین احترامی نمیگذاشتند, در پیش چشمان اشکبار مان رژه می رفتند,دل اتیش می گرفت. چه صبری دارد این پیامبر مهربان ما در طول قرنها...

حدود دو سه روز از بودن ما در مدینه میگذشت  سعی می کریدم بیشتر وقت  رو با بقیه گروه تو مسجد والنبی و بین الحرمین بگذرونیم.. چقدر اذانها اونجا قشنگ و دلنشین بود ولی دریغ از شنیدن نام علی ولی ا..چقدر با شکوه و صلابت بود صفهای نماز که شلوغی اون تا به صحن هم مثل زنجیر، تسیبح وار کشیده می شد.وقتی نگاهی به دونه دونه های این تسبیح صلاه می انداختی قومیت های مختلف از عرب و عجم ،سفید و سیاه در لهجه های مختلف که یه کلام رو به زبون میاوردند حضور خدا رو بیشتر حس میکردی..مسجد النبی روزهای شلوغی داشت ولی وقتی شب جای روز رو می گرفت غربت بقیع تا به بین الحرمینی که فقط عده ای از گروه شیعیان که تو ظلمت شب عقده دلشون رو وا میکردند  بیشتر به چشم می آمد.یکی از این شبهای آخر دلم بد جوری گرفته بود... با روحانی کاروان و چند تا از دوستای هم سن و سال خودم که هم سفر هم بودیم رفتیم تو بین الحرمین نشستیم اولش با دعای توسل و.. زیارتها شروع کردیم ولی انگار هنوز سینمون سنگین بود بغض تو گلوی همه گیر کرده بود دعا و مداحی چند لحظه پیش تموم شده بود هنوز پراکنده نشده بودیم دیدیم یه اقایی تقریبا مسن با یه پسر جوون ساعتهای 2 نصف شب بود یک کنار ایستاده بودند و روضه می خوند همه رفتیم جلو  اولین کلمه ای که از دهن این اقا در اومد همه بغضاشون ترکید ، یه جور خاصی می خوند. شکوه دل جماعت بود از این زمانه ،از درد و دل منتظرا از رویای ساختن حرمهای زیبا در قبرستون غریب بقیع که تنهاززائراش کبوترا بودند..خلاصه اون شب هم با تموم روحانیت و حال و هوای خوبش گذشت..شب جمعه که رفتیم دیدم جمعیت زیادی ازکاروانهای ایرانی تو صحن نشستند و همگی منتظر شروع شدن دعای کمیل هستند، که با مداحی زیبا و دلنشین اقای اهنگران همراهی شد..بعد یه هفته اقامت در مدینه اماده رفتن به سمت مسجد شجره و بعد هم کمه مکرمه شدیم...شور و شوق عجیبی برای رفتن داشتم احساس می کردم با رسیدن به اونجا به مقصد اصلیم می رسیدم ولی فکر ترک مدینه حتی برای یه لحظه غم و اندوه جهان و تو دلم می ریخت..اخه چطوری میشه منی که سالها بود ارزوی دیدن همچین جایی رو داشتم و تازه باهاش خوی گرفته بودم چطور می شد ترکش کنم،...

نزدیکهای غروب بود لباس احرام ها رو پوشیدم چقدر زیبا و یه دست به دور همه زرق و برق های دنیوی بچه پوشیدن لباساشون به هم تبریک می گفتند و بعضیا هم با نثار کلماتی از خجالت هم در می اومدن.. ;-)

سوار ماشین شدیم.. بین راه مدینه دعا توسل رو می خوندیم و وداع با مدینه و ائمه وپیامبر رو می کردیم هر کی تو حال خودش بود، وداعی که خدا حافظیشون با هق هق ها و گریه هایی از ته دل بار خاطرات شون رو جمع کرده بود برای مدتی نا معلوم که شاید دوباره دعوت نامه ای بیاد و .. Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic Image hosting by TinyPic Image hosting by TinyPic
۱۳۸٤/۱۱/۱٠ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط Yasaman Mohammadi نظرات ()
تگ ها: